امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

31 و 32 ماهگي

سلااااام ماماني نااازم  عزيزم هر چي از آقا بودنت از مهربونيت بگم كم گفتم  هر موقع چيزي تو فروشگاهي ببيني و دلت بخواد نميگي برام بخرين ميگي اينو برات ميخرم ماماني، يا ميگي اينو دوست داري برات بخرم؟؟ باشه برات ميخرم. يه بار بهم گفتي اين گوشيت خوب نيس يه گوشي برات ميخرم، پرسيدم گوشي چه رنگي برام ميخري؟ گفتي صورتي ... يكي هم آبي براي بابا ميخرم، قربونت بشمممم ميدوني صورتي دخترونه است، آبي پسرونه آخه  با اينكه خيلي تلويزيون نميبيني اما خيلي از برنامه هاي شبكه كودك رو دوست داري و اسم برنامه و شخصيت هاشو حتي آهنگشو حفظي! ميگي له له له له خدا چه آفريده؟ ساعت 9!! پانداي كونگ فوكار هم خيلي دوست داري و هركار ميكنه ميگي ماما...
20 دی 1395

خاطرات مهد كودك

سلام مامانيييي توي مهدتون به هر مناسبت شادي جشن كوچيكي برگزار ميشه و مدير مهد عكس هاش رو توي كانال تلگرام ميذاره، تعدادي از اونا و همچنين چندتا عكس همينطوري ديگه رو برات ميذارم عشقممم  ...
21 آبان 1395

زنگ خوشمزه

سلاااام عشقم مفتخرم بگم كه مدتيه غذا خوردنات خيلييي بهتر از قبل شده و فكر ميكنم مهمترين دليلش كامل شدن دندونات باشه، چون هر وقت دچار بدغذايي ميشدي چند روز بعدش يه مرواريد ديگه درميومد و مي ديدم كه بعععله همه چي زير سر اون فسقل دندون بوده. چون چندباري اينجا از غذا نخوردنات شكايت كرده بودم انصاف و عشق مادرانه م بهم هشدار داد كه اين مطلب رو هم حتما اينجا برات بنويسم ... براي حسن ختام تعدادي از غذاهايي كه با انگيزه خوردن تو ميپزم رو ميذارم    ...
21 آبان 1395

سي ماهگي

سلاااام پسر نازم باورم نميشه دو سال و نيمه شدي، چقدر زمان زود ميگذره ... نميدونم زمان بهم اين اجازه رو ميده كه به اندازه كافي از بودنت، از لبخندات، از شيرين زبوني هات، از عطر تنت كه بوي پاكي و عشق ميده، از اينهمه صداقت و مهربونيت لذت ببرم يا نه! هر چي كه هست ميدونم يه روز حسرت اين روزا رو خواهم خورد ... ماماني خداروشكر پي پي كردنت تو دستشويي هم به خوبي و بدون هيچ مشكلي انجام شد، خيلي خوشحالم كه خدا بهم كمك كرد تو اين راه صبوري كنم تا كم كم باهاش كنار بياي. هر موقع ميخواي كاپشن و كلاه نپوشي ميگي مامان تابستون شده!! جديدا انقدررر به نقاشي علاقمند شدي كه يكسره فقط ميخواي بكشيم و بكشي، يه روز عصر كه ميخواستم بخوابي وعده يه دفتر بزرگ نق...
21 آبان 1395

29 ماهگي

سلام پسر مهربون من! فدات بشم وقتي بيرون از خونه تو بغل من يا بابايي باشي اگه حس كني خسته شديم ميگي خودم راه ميام تو خسته شدي   فدات بشم تو انقدر مهربوني وقتي صداي آهنگ ماشينتو ميذاري بهم نگاه ميكني كم ميكني ميگي مامان كم كردم سرت درد نگيره  عشق من انقدر شعر و قصه ياد گرفتي كه همش يادم نميمونه برات بنويسم، آقا پليسه بيداره، عمو زنجيرباف، هوا شده كمي سرد، سوره توحيد، خسته نباشي راننده، عروسك قشنگ من قرمز پوشيده ... تعدادي از اوناست. مهد كودك هم خداروشكر ميري و دوست داري، مرتب ميگي خاله حيدري منو دوست داره ... اما بعضي از روزا با ناراحتي ازم جدا ميشي، با اينكه بعدش تو دوربين ميبينمت كه ميري تو كلاس و فراموش ميكني اما همون ...
26 مهر 1395

مادر

مادر که می شوی نمیدانم از کجا، چطور اینهمه تغیير، اینهمه صبر ، اینهمه عشق پیدا می شود. مادر که میشوی همه چیز به یک باره خودش را تمام قد به تو نشان میدهد و تو دیگر خود قبل نیستی که نیستی ... تمام وجودت سرشار از خنده های بی دلیل و با دلیل کودکت میشود. مادر که باشی مهربان تر میشوی، دلت حتی برای مورچه ها ی کنار دیوار هم میلرزد، مبادا پا رویشان بگذاری، مبادا مادری منتظرشان باشد. مادر که باشی دل نازک تر میشوی، وقتی کودکت گریه کند تو میخواهی دنیا نباشد مادر که باشی پیرتر میشوی حتی اگر بیست و پنج سالت باشد. مادر که باشی مدام دلت می لرزد، نگران گوشه های فرشی، نگران لبه های میز و دلواپس هر چیزی که شاید گیر کند به پای کودکت و تو با ...
26 مهر 1395